صفحه اصلی پست ها تماس با مدیر وبلاگ
جستجو

یه وقتایی یه روزایی میاد توی ذهن آدم که مختص یه نفره! 

یه وقتایی یه نفری هی میاد توی ذهن آدم که خودش به اندازه ی میلیون ها آدمه! 
گاهی عشق یه نفر مرز نمی شناسه...یه نفر که مال این آب و خاکه ولی دوست داشتنش نه مرز آبی می شناسه نه خاکی...! 
گاهی یه نفر یه جوری از ته دل می خنده که انگار همه ی دنیا رو با خودش می خندونه! 
اصولا اون یه نفر بدون اینکه خودش بخواد، دشمنانش هم دوستش دارن! 
خدا نکنه انگشت به دهن، به بدخواهی روزگار خیره بشه، قلب کلی آدم میلرزه واسه نگاهش...! 
یه نفر هست که صبح تا شبِ ذهن همه رو مال خودش کرده؛ از همون خروس خون سحر، که همه پدرها با عشق بچه هاشونو نیگا میکنن و میگن: "مربا بده بابا!" 
بعد که میخوان تیپ بزنن جلوی آینه، یه لبخند ژکوند تحویل خودشون میدن و میگن: "خیلی هم عالی!" 
بعد از ظهر با دیدن کارنامه ی ناپلئونی جینگیلی هاشون، دستشونو تا جلوی صورتشون میارن بالا و میگن: "به به!" 
تا وقتی که شب میشه و با یه ذوقی از جاشون بلند میشن که یعنی: "مهمان داریم...چه مهمانی!" 
اسم غذای جدید خانوم رو که میشنون، مثل بچه ها گردن کج میکنن و میگن: "این که الان وگفتی، این یعنی ی ی چه؟!" 
بعد هم شور باشه یا بی نمک، مجبورن با خوشحالی بخورن، دستشونو در راستای افق حرکت بدن و بگن: "خیلی ممنونم!" 
آخر شب هم، همون طور که دلشونو گرفتن از خنده، وسط قهقهه هاشون، به سمت همون یه نفر روی صفحه ی تلویزیون اشاره میکنن که: "چه جوری میشه این جوری میشه؟!" 
یه نفر هست...اسمش مهران مدیریه...رفته نشسته روی تخم چشم همه...یه جوری که کلا دوری اش احساس نمیشه... 
خودش با دستای خودش، مِهرش رو حک کرده... 
حالا حالاها مونده تا بیان و برن، نام مهران مدیری رو، روی گوشه ای از دل چند نسل پاک نشده ببینن...حالا حالاها مونده! 
خدا، حافظش زیادتر...
.............
ممنون از دوست عزیزم«سکوت»

[ پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ] [ 12:39 ] [ تارا ]

درباره وبلاگ

بـہ نظرم هر چـہ دانش آدم بیشتر باشد،شوخ تر مے شود. براے این کـہ بیشتر مے فهمد زندگے اساساً جدے نیست...! ✩مهران مدیری✩